ناصر خسرو

20

زاد المسافر ( فارسى )

مر خويشتن را ] از درد و رنج گرما و سرما و جستن مر لذّت جفت گرفتن را تا بدان نوع او برنخيزد و [ حذر كردن از ] دشمن خويش و دور بودن از جوىها و جرها كه اندر آن اوفتد « 1 » و هلاك شود و طلب غذا بدان است - بىسخن با مردم انباز است . آن‌گاه آنچه نفس ناطقه بدان مخصوص است از منافع كه گذر آن بر حواس اوست و ديگر حيوانات از آن بىنصيب‌اند ، علم است كه شرف مردم بر حيوان بدان است . و علم به نفس مردم نادان كه او به منزلت ستور است از دانا كه او به محلّ فريشته است ، از دو راه رسد - چنان كه گفتيم - : يكى به راه حاسّت شنوايى كه مر قول را بدان يابد ، و ديگر به راه حاسّت بينايى كه مر كتابت را بدان خواند - پس از آنكه آموخته باشد - تا به علم از درجهء ستورى به درجهء فريشتگى رسد « 2 » . پس گوييم ( كه ) اين دو حاسّت مر نفس مردم را شريف‌تر از ديگر حواس است ، از بهر آنكه رسيدن نفس مردم به علم كه كمال او بدان است ، بدين دو آلت است . وز اين دو آلت مر او را قوّت سامعه شريف‌تر است از قوّت باصره ، از بهر آنكه اگر مردى از مادر بىحاسّت بيننده زايد ، مر نطق را به حاسّت سمع بيابد و به بسيار علم برسد چو حاسّت شنونده‌اش « 3 » درست باشد ، مگر آن باشد كه مر اشكال و الوان را تصوّر نتواند كردن « 4 » ، و اگر مردى از مادر بىحاسّت شنونده زايد ، سخن‌گوى نشود و مر هيچ علم را اندر نيابد ، هر چند كه حاسّت بيننده‌اش درست باشد ، مگر پيشه‌اى « 5 » تواند آموختن كه به اشارت مر آن را بگيرد . وز بهر آن گفتيم كه اندر دانا شدن مر نفس مردم را كمال اوست كه نفس مردم از آفرينش آراسته آمده است مر پذيرفتن علوم را ، چنان كه نفس ناميه - اعنى روينده و افزاينده - آراسته آمده است مر پذيرفتن زيادت را و رستن را . و كمال نفس ناميه كه اندر دانهء خرماست بدان است كه نما پذيرد و درختى از او حاصل آيد ، پس همچنين كمال

--> ( 1 ) . A : افتد . ( 2 ) . BC : بر شود . ( 3 ) . A : شنوندگيش . ( 4 ) . A : كرد . ( 5 ) . A : نبشته‌اى .